خرید بک لینک

دلم تا عشقباز آمد در او جز غم نمیبینمدلی بی غم کجا جویم که در عالم نمیبینمدمی با همدمی خرم ز جانم بر نمیآیددمم با جان برآید چون که یک همدم نمیبینممرا رازیست اندر دل به خون دیده پروردهولیکن با که گویم راز چون محرم نمیبینمقناعت میکنم با درد چون درمان نمییابمتحمل میکنم با زخم چون مرهم نمیبینمخوشا و خرما آن دل که هست از عشق بیگانهکه من تا آشنا گشتم دل خرم نمیبینمنم چشم آبروی من ببرد از بس که میگریمچرا گریم کز آن حاصل برون از نم نمیبینمکنون دم درکش ای سعدی که کار از دست بیرون شدبه امید دمی با دوست وان دم هم نمیبینم + نوشته شده در ساعت 20:59 توسط امین خان- زینب بانو  | 

برچسب: نویسنده: آرتین عباسیان تاريخ: دوشنبه 10 بهمن 1401 ساعت: 16:06

تو همانی که دلم لک زده لبخندش رااو که هرگز نتوان یافت همانندش رامنم آن شاعر دلخون که فقط خرج تو کردغزل و عاطفه و روح هنرمندش رااز رقیبان کمینکرده عقب میماندهر که تبلیغ کند خوبی دلبندش رامثل آن خواب، بعید است ببیند دیگرهر که تعریف کند خواب خوشایندش رامادرم بعد تو هی حال مرا میپرسدمادرم تاب ندارد غم فرزندش راعشق با اینکه مرا تجزیه کرده است به توبه تو اصرار نکرده است فرایندش راقلب من موقع اهدا به تو ایراد نداشتمشکل از توست اگر پسزده پیوندش راحفظ کن این غزلم را که به زودی شایدبفرستند رفیقان به تو این بندش را:منم آن شیخ سیهروز که در آخر عمرلای موهای تو گم کرد خداوندش راکاظم بهمنی + نوشته شده در ساعت 22:23 توسط امین خان- زینب بانو  | 

برچسب: نویسنده: آرتین عباسیان تاريخ: دوشنبه 10 بهمن 1401 ساعت: 16:06

صفحه بندی